X
تبلیغات
دلنوشته های دختری تنها

دلنوشته های دختری تنها

ایرادی ندارد این شبها که من تورا آه میکشم تو در آغوش دیگری نفس عمیق بکش تا دیوانه ترش کنی…!

سلام.

خوش اومدید.

+اول از همه،نوشته های اینجا اکثرش ماله خودمه.

+فقط وقت دلتنگیم میام اینجا.

+اگه نظر بذارید خوشحالم میکنید.

+همیشه بهم سر بزنید.

فعلا بای...



نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 17:19 توسط samira| |

چه دردی داره که تو خونه ای که 20 سال زندگی کردی،از همیشه غریبه تر باشی...

نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1392ساعت 23:23 توسط samira| |

زمستان نیست!
دلتنگی توست…
که به لرزه انداخته چهارستون دلم را….

نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1392ساعت 12:15 توسط samira| |

یکی از لذت هایی که دیگه نیست این بود که یـه وقتایی که از سرما دستام قرمز میشد تا چشمات بهشون میفتاد میگرفتیشون تو دستات و هــــــا میکردی و میگفتی : باز تو دستکشات یادت رفت دختر ؟ ولی نمیدونستی که من از قصد اونارو ته کیفم قایم میکردم …
چه لذتی داشت دیدن نگرانی”تو” برای “من”

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 15:34 توسط samira| |

خدایا؟


یه سوال ازت دارم...


اصلا...


?can you speak persian

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 15:48 توسط samira| |

دلم تنگ شده واسه روزایی که دلم واسه کسی تنگ نمیشد...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 20:57 توسط samira| |

سلام...

دلم برای همه تون تنگ شده بود.

بچه ها ازدواج کردم...

شوهرمم پسر خالمه،خیلی هم دوسش دارم.

برام دعا کنید که زندگیم خوب باشه...

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 20:3 توسط samira| |

ي مدت طولاني نيستم....

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1392ساعت 10:13 توسط samira| |

اگه سکوت میکنم فکر نکن حرف واسه گفتن ندارم …..

حرفام ب سایز گوشت نمیخوره …..

جر میخوری!!

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت 23:28 توسط samira| |

من واسه اینکه این انگشتا دیگه نلرزن خیلی زحمت کشیدم … برنگرد

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1392ساعت 0:15 توسط samira| |

به همین بغض لعنتى قسم نوبت گریه ى توهم میرسه
شک نکن…!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 1:1 توسط samira| |

برای بعضی از آدمها محبت مثل فیلم خارجی بدون زیرنویس می مونه ؛

نمی فهمنش !

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392ساعت 1:26 توسط samira| |

گاهى نمى دانى از دست داده اى…
یا از دست رفته اى…

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1392ساعت 2:56 توسط samira| |

این سریال مادرانه هم آدمو یاده نداشته هاش میندازه،

اونم یه رفیقی مثه محمد جواد..!

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1392ساعت 16:52 توسط samira| |

سنگین تر از آنم که با گریه سبک شوم …

نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1392ساعت 13:39 توسط samira| |

ازروزی میترسم ک وقتی میگه دوست دارم یادتوبیفتم...
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 22:33 توسط samira| |

متأسفانه این روزایی که داره به بدترین شکل میگذره اسمش جوونیمونه….

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392ساعت 22:16 توسط samira| |

امان… امان…
امان از روزهایی که دلت از خدا هم پره…

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 22:56 توسط samira| |

به قول اردلان خان تمجید:
خوش به حال درخت گردویی که کلاغ باهاش قهر کنه.
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1392ساعت 22:1 توسط samira| |

برایت چای می اورم…!!!

میدانم خسته ای حق داری…!!

سخت است اسمان وریسمان بافتن برای دختری ک ب این سادگی ”

خر”نمیشود…!!!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1392ساعت 23:35 توسط samira| |

Design By : Mihantheme