دلنوشته های دختری تنها

ایرادی ندارد این شبها که من تورا آه میکشم تو در آغوش دیگری نفس عمیق بکش تا دیوانه ترش کنی…!

سلام.

خوش اومدید.

+اول از همه،نوشته های اینجا اکثرش ماله خودمه.

+فقط وقت دلتنگیم میام اینجا.

+اگه نظر بذارید خوشحالم میکنید.

+همیشه بهم سر بزنید.

فعلا بای...



نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ساعت 17:19 توسط samira| |

حالم بده.

خدایا ی نظری بکن.

ی ذره دلمو آروم بکن دیگه دارم کم میارم.

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:28 توسط samira| |

دلتنگم...

دلتنگ کسی که دیگه نیست...

اگرم باشه دیگه مال من نیست...

+خداجونم کلی غم تو دلم تلنبار شده

کمکم کن.

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۳ساعت 10:2 توسط samira| |

تولدم مبارك...

 

نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۳ساعت 16:9 توسط samira| |

تقدیر من خط خوردگی دارد
کاتب دودل بوده انگار …

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 20:44 توسط samira| |

چه دردی داره که تو خونه ای که 20 سال زندگی کردی،از همیشه غریبه تر باشی...

نوشته شده در شنبه چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:23 توسط samira| |

زمستان نیست!
دلتنگی توست…
که به لرزه انداخته چهارستون دلم را….

نوشته شده در شنبه چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت 12:15 توسط samira| |

یکی از لذت هایی که دیگه نیست این بود که یـه وقتایی که از سرما دستام قرمز میشد تا چشمات بهشون میفتاد میگرفتیشون تو دستات و هــــــا میکردی و میگفتی : باز تو دستکشات یادت رفت دختر ؟ ولی نمیدونستی که من از قصد اونارو ته کیفم قایم میکردم …
چه لذتی داشت دیدن نگرانی”تو” برای “من”

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ساعت 15:34 توسط samira| |

خدایا؟


یه سوال ازت دارم...


اصلا...


?can you speak persian

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 15:48 توسط samira| |

دلم تنگ شده واسه روزایی که دلم واسه کسی تنگ نمیشد...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:57 توسط samira| |

سلام...

دلم برای همه تون تنگ شده بود.

بچه ها ازدواج کردم...

شوهرمم پسر خالمه،خیلی هم دوسش دارم.

برام دعا کنید که زندگیم خوب باشه...

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 20:3 توسط samira| |

ي مدت طولاني نيستم....

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 10:13 توسط samira| |

اگه سکوت میکنم فکر نکن حرف واسه گفتن ندارم …..

حرفام ب سایز گوشت نمیخوره …..

جر میخوری!!

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:28 توسط samira| |

من واسه اینکه این انگشتا دیگه نلرزن خیلی زحمت کشیدم … برنگرد

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۲ساعت 0:15 توسط samira| |

به همین بغض لعنتى قسم نوبت گریه ى توهم میرسه
شک نکن…!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 1:1 توسط samira| |

برای بعضی از آدمها محبت مثل فیلم خارجی بدون زیرنویس می مونه ؛

نمی فهمنش !

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۲ساعت 1:26 توسط samira| |

گاهى نمى دانى از دست داده اى…
یا از دست رفته اى…

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 2:56 توسط samira| |

این سریال مادرانه هم آدمو یاده نداشته هاش میندازه،

اونم یه رفیقی مثه محمد جواد..!

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 16:52 توسط samira| |

سنگین تر از آنم که با گریه سبک شوم …

نوشته شده در جمعه چهارم مرداد ۱۳۹۲ساعت 13:39 توسط samira| |

ازروزی میترسم ک وقتی میگه دوست دارم یادتوبیفتم...
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۲ساعت 22:33 توسط samira| |

Design By : Mihantheme